تبلیغات
وبلاگ شخصی ابراهیم میری

شرقی ترین پسر ایران زمین

امروز:


تاریخ:جمعه 24 مرداد 1393-07:29 ب.ظ

لیلایت منم

یک شبی مجنون نمازش راشکست/بی وضو در کوچه لیلی نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود/فارغ ازجام الستش کرده بود

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای/بر صلیب عشق دارم کرده ای
خسته ام زین عشق دل خونم مکن/من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم/این تو و لیلای تو من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم/در رگت پیدا و پنهانت منم

سالها با جور لیلا ساختی/من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلی در دلت انداختم/صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد/گفتم عاقل میشوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت/غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی/دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی/بر حریم خانه ام در می زنی

حال،این لیلا که خوارت کرده بود/درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم/صد چو لیلی کشته در راهت کنم



تاریخ:چهارشنبه 22 مرداد 1393-07:33 ب.ظ

چیستی ای نیستی ؟

از چه اینگونه سرکش گشته ای ؟ 
در غرور و کبر و طغیان گم گشته ای 

هست آیا تو را لحظه ی بعدی خبر ؟
یا در این درگه بود روزی از تو اثر ؟

بر گمانم تو ز خاکی ره به افلاکت بود 
نی تو را هر دم به راهی خناست برد 

شعر از ابراهیم میری
 

 



تاریخ:یکشنبه 12 مرداد 1393-07:50 ب.ظ

تولدت مبارک

سلام 

با نام او که زیباست و زیبایی را دوست دارد و زیبا خلق میکند 
خطاب به برادر زاده گلم حضورت را در دنیای انسانهای با نقش های گوناگون خداوند تبریک میگویم نمیدانم روزی خواهد بود که تو این مطلب را بخوانی یا نه اما اگر خواندی بدان لحظه های زیبایست از حضورت،هم برای پدر و مادرت هم برای من و تمام خانواده آنقدر زیبا که گرمی اشک شوق را از باریکه چشمانم نمیتوانم پنهان کنم . پدرت تو را هدیه خدا نامید و چه زیباست این نام  چون پس از سالها خدا تو را همچون گلی به برادرم هدیه داد و شوق و شعف را در کلامش به وضوح دیدم 
مرسانای عزیزم جالب است بدانی  تو هم مثل عمویت مردادی هستی
 تولدت مبارک 



تاریخ:شنبه 4 مرداد 1393-06:13 ب.ظ

برای کودکان غزه


آقای اوباما و اوباش دور و اطرافتان ! 
لعنت به شما و سیاست های کثیفتان کودک بی گناه فلسطینی نه بمب اتم دارد نه میتواند تروریست باشد 


   گرگ و بره
  روزی یک گرگ کنار یک چشمه در دامنه ی کوه آب می خورد و در همان حال  اطراف را نگاه می کرد و  بره ای را دید که کمی پایین تر آب می خورد . گرگ فکر کرد این شام من است، اگر بتوانم بهانه ای پیدا کنم تا به او حمله کنم .سپس با صدای بلند به بره گفت : چگونه جرات کردی آبی را که من از آن می نوشم گل آلود کنی؟
  بره گفت: نه نه آقا ، من آب را گل آلود نکرده ام ، آب از سمت  شما به طرف من می آید .
  گرگ گفت : خوب پس، چرا سال قبل همین موقع مرا با یک نام بد صدازدی؟
  بره گفت : امکان ندارد، من فقط شش ماه سن دارم ( آن زمان به دنیا نیامده بودم ) .
  گرگ با غرولند گفت : اشکال ندارد، اگر تو نبودی پدرت بود، و به بره ی کوچک حمله کرد . او را خورد .   اما بره قبل از اینکه بمیرد با صدای بریده بریده گفت : هیچ بهانه ای به کار ظالم نمی آید ( ظالم برای کار خود نیاز به هیچ بهانه ای ندارد ) .





تاریخ:یکشنبه 8 تیر 1393-09:52 ق.ظ

عالم محضر خداست


هیچ برگی نمی افتد مگر اینکه آن را می داند
سوره انعام-آیه۵۹ 



تاریخ:یکشنبه 8 تیر 1393-08:28 ق.ظ

رمضان ماه مهمانی خدا

به مهمانی خوبان خوش آمدید . 






  • تعداد صفحات :67
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...